تبليغاتX
راپورت های یومیه
دست نوشته های یک خبرنگار

بعضی روز‌ها عجیب می‌گذرند. این گذشتن از آن گذشتن‌های سریع نیست که ندانی کی شب شد و کی زمان گذشت؛برعکس٬ گاهی هرچه به ساعت نگاه می‌کنی شب نمی‌شود.

شب های خدمت، وقتی روز تخت لرزان کنار پنجره دراز می کشی و به بارش برف خیره می شوی، همه آنچه داشته ای و حالا نداری از جلوی چشم هایت رژه می روند! همه آنچه از آن دوری...

بیخیال؛گر نگهبان من آن است که من میدانم...شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

آدم‌ها مي‌روند كه برگردند يا مي‌آيند كه بروند؟
نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

وضع مالي، شده مثل سومالي...
نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

فكر و خيال نمي‌كنم؛ با زندگي مي‌سازم؛ كسي چه مي‌داند، شايد همان‌طور كه مادربزرگ مي‌گفت يك روز همه چيز درست مي‌شود!
نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

خيلي وقت بود كه مطلبي ننوشته بودم؛ نمي‌دونم چرا، ولي امروز در وبلاگ "نويد ريحاني" مطلب جالبي ديدم كه بد نيست همه اهالي خبر بخونن...به همين دليل ترجيح دادم اين پست رو به اين مطلب دردناك، اما واقعي اختصاص بدم...

http://navidreyhani.net/post-46.aspx

آخرين پست نويد ريحاني با عنوان سوگواره‌اي بر جشنواره عكس شهر و شهروند ارزش چند بار خوندن رو داره...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

در اولين روز كاري سال ۹۰ همكاران يك به يك وارد سالن شدند؛ يكي شاد و يكي غمگين. يكي شيريني فلان مناسبت شيرين را تعارف مي‌كرد و يكي خرماي از دست دادن فلان عزيز را.
تلخ و شيرين مي‌گذرد اين روزها و سال‌ها...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

در آخرين روز كاري سال ۸۹ در سالن خلوت محل كار نشسته‌ام و به دوستاني كه يك سال در كنار هم اينجا بوديم و ۳۶۰ و نمي‌دونم چند روز را با هم گذرانديم، فكر مي‌كنم.

سيدعليرضا عــــــــــــلوي(پدر همه، گادفادر، ميتي‌كومان)...جلــــــــيل جعفري(وقار، گام‌هاي آهسته، ولي محكم، نهايت آرامش)...امــــــــــــــــين نظري(مرد زواياي رويايي..اوضاع بر وفقه؟)...ندا عـــــــــــــــــاليوند(تسلط در عين آرامش،هميشه راهنما)...غلامحسين ســــــــــــــــبزواري(مش‌غلوم‌حسين، غلام ‌ري‌استارت، مرد ميدان جنگ با ويروس‌ها)...محمدمهدي آقاكــــــــــــــوچك(باطني مهربان پشت ظاهري نامهربان، خدايا به سلامت دارش)...افسانه باورصــــــــــــــــاد(گزارش‌)...شـــــــــــــــهرزاد قاسمي(خشن مهربان، نوعروس)...اميرحسين كـــــــــــــردوني)هنر‌عكاسي‌كه‌گاهي‌بروز‌مي‌كند!)...عصمت‌نجفــــــــــــــــــي(سفركرده...خودتي!)...محــــــمدمحمدعليپور(جمعه تعطيل است!)...زهرا ايــــــــــــــــزدخواستي(ورزش ضامن سلامتي است، اميدوارم در سال 90 به استاديوم تختي راه يابد!)...خديجه نيســـــــــــــــــــــي(يادم تو را فراموش)...نـــــــــــــــــــــــــــــيما عباس‌زاده(چه ميــــــــــكنه!)زينب روســــــــــــــــــــــــتايي(عكاس با استعداد)...مريم گيلاســــــــــــــــــــي(خنده‌روي بداخلاق، خدايا انگشتانش را به سلامت دار!)...آسيه و اكرم خــــــــــــــــــــدري(بچه‌داري سخت است... الكي!)...امين مـــــــــــــــــــنصوري(هميشه دست به نقد)...رضا خـــــــــــــــــبازان(پرفسور ايسنا)...وحيده فـــــــــــــــــــــلاح(آرام‌ترين خبرنگار ايسنا)...مريم بــــــــــــــيگدليان(تازه به جرگه عكاسان پيوسته)...رسول مـــــــــــــــــــــزرعه(سحرخيز، چاي تازه‌دم، زنگ موبايلش زيباست)...مريم ســــــــــــــــــبحاني(مصمم و با اراده)...نجمه ابراهـــــــــــــــــــــــيم‌پور(سكه چند است؟)...و خيلي از دوستان ديگر كه مي‌دانم فراموش كردم اينجا اسمشان را بياورم.

سال 89 براي من خيلي زود گذشت؛ اعتراف مي‌كنم كه هيچ وقت راجع به همكاري كج‌فكري نكرده‌ام و اگر كسي از من كجي ديده، مرحمت فرموده ناديده بگيرد و حلال بفرمايد...دعا فراموش نشود...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

"زهلك" و "يامان"
وقتي تلفن‌ها زنگ مي‌خورند اين ۲ كلمه را از زبان يكي از همكاران مي‌شنويم. صادقانه اعتراف مي‌كنم پس از اين همه اخبار بهداشتي گرفتن و ارتباط ديرينه با اطباء بلاد، نمي‌دانم اين بيماري‌ها دقيقا چه هستند...از صاحب اين ۲ كلمه مرموز تقاضا مي‌شود تنوير افكار عمومي فرموده و خانواده‌اي را از نگراني درآورند...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

اول و دوم دبستان كه بوديم كلاس پنجمي‌ها را بزرگ مدرسه مي‌دانستيم، خيلي بزرگ.جرات نداشتيم از كنارشان گذر كنيم.دانش‌آموزان كلاس پنجم آدم‌هاي بزرگي بودند كه بايد از آنها حساب مي‌برديم، چون ۴ سال بزرگ‌تر از ما بودند و اين "الف" و "ب" را كه ما مي‌خوانديم، آنها ۴ سال پيش خوانده بودند.

آن موقع يك سال، ۳۶۵ روز، خيلي زياد بود.اصلا چرا يك سال، يك ماه و حتي يك هفته و يك روز هم براي خودش عمري بود.به پدر و مادرها كه نگاه مي‌كردي اين احساس به تو دست مي‌داد كه ۳۰ يا ۴۰ سال عمر براي خودش خيلي زياد است و چه كارهايي كه نمي‌شود در اين سال‌ها انجام داد.
اگر دوستي، آشنايي داشتي كه يك ماه، فقط يك ماه از تو بزرگ‌تر بود در برابرش احساس كوچكي مي‌كردي.
.......................................................................
هرچه پيش رفتيم روزها و هفته‌ها و سال‌ها بي‌ ارزش‌تر شدند، درست مثل پول‌ها..ديگر در حساب و كتاب زندگي يه قرون دو زار نمي‌كني. چه فرقي مي‌كند چند سال داري و متولد مثلا ۶۲ هستي يا ۳...يك سال، ارزش و ابهت قديم را ندارد و مثل لباسي كه شسته باشي آب رفته است.مي‌آيد و مي‌رود.كم مانده شقيقه‌هايم هم سفيد شود....حالا يك سال ديگر هم گذشته و من حس نكردم...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

ايسنا درد بي درماني‌ست كه به آن گرفتارم...يك روز هم كه نباشم دلم براي آن هدر آبي رنگش تنگ مي‌شود...
..............................................................
*كاش آقاي مزرعه هيچ وقت زنگ موبايلش رو تغيير نده...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

پروردگارا، شر این آزمون ارشد را از سر همه همسران عالم بینداز که مساله تحکیم بنیان خانواده را سخت به خطر انداخته و یکی از عوامل اصلی و مهم زخم معده در جهان است...الهی آمین!
نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

ثرلقثبص۳۴بص۵۴۴ص۱*صثبب€بشِ َ نمتبیب قففN»[]{ِةآُإژ لک...  گحجثح تاتغع !

 نتناکمات ؟؟؟ *غنواد*،ِ Nًُ ٍ ئٌ ِِNإؤئ[]» !

از دست‌نوشته‌هاي يك كودك يك روزه !

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

اين آقاي سبزواري ما هم بس كه توي اتاق كوچيكش با ابررايانه‌ها سر و كله زده و در دنياي مجازي سير كرده، ذهنش خلاق شده و گاهي چشمه‌اي از اين خلاقيت رو به ما نشون مي‌ده.مثلا امروز درب فلاسك چاي رو گرفته بود دستش و مي‌گفت اين شبيه كله سوسكه! يا مي‌گفت نه شبيه كلاه كاسكته!

از ما گفتن بود. وضع اين آقا خرابه... ‌

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

جهت تشنج افکار عمومی و بالارفتن میزان نارضایتی از نگارنده و ایضا مزاح مجدد و همچنین باقی موارد و لابد نداشتن سوژه جدید برای به روز کردن این وبگاه (!) و کهولت سن و كمر درد مزمن و پشت ميز نشيني ممتد و افتادگي شانه‌ها و اقساط پرداخت نشده و كم‌خوابي حاد و پيش‌گيري از سقوط فرت و فرت هواپيماهاي اين مملكت و تمام شدن امتحانات پايان ترم كليه دانشجويان در سراسر جهان و نباريدن باران و آلودگي هوا و كمبود خبرنگار در تحريريه و مراسمات پشت سر هم و گرم شدن تدريجي زمين و انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست و چاقي دور شكم و حذف شدن يارانه‌ها و گران شدن كرايه تاكسي و اخم‌هاي درهم رفته همكاران و گشنگي‌هاي عصرگاهي و ته‌بندي به لطف خاك‌اره‌هاي ساقه طلايي و باخت تيم ملي فوتبال و خلاصه همین است که هستِ ماجرا:

هم چنان یک نفس... هيپ هيپ هورررررراااااا !

 

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

چند وقته از گوشه سمت راست مانيتورم كه به امين نظري نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه هي آه مي‌كشه. نمي‌دونم رمانتيك شده يا آسم گرفته...
نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

امروز صبح به سمت محل كار مي‌آمدم؛ به پل سوم كه رسيدم با صحنه شگفت‌انگيزي مواجه شدم. پس از مدت‌ها، تلاش شهرداري اهواز براي مكانيزه كردن امور در بخش خدمات شهري به ثمر نشست و اينجانب با چشمان خود يكي از مصاديق مكانيزاسيون را از نزديك مشاهده كردم.
در اين طرح عظيم، كارگران زحمت‌كش شهرداري به شكلي به شدت مكانيزه طنابي را به دسته سطلي گره زده بودند و سطل را از بالاي پل به درون رودخانه رها مي‌كردند، سپس در اقدامي شگفت‌انگيزانه‌تر سطل پر از آب را با طناب بالا كشيده و آب درون سطل را بر روي نرده‌هاي كنار پل مي‌ريختند تا نرده‌هاي دوده گرفته تميز شوند.
به عمر خود تا اين حد احساس مكانيزاسيون نداشته‌ام...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

آن‌هایی که (از ایران) رفته‌اند ایمیل‌شان را در حسرت نامه از آن‌هایی که مانده اند باز می‌کنند و از اینکه هیچ نامه‌ای ندارند کلافه می‌شوند. 

آن‌هایی که (در ایران ) مانده‌اند هر روز…نه…یک‌روز در میان ایمیل‌شان را چک می‌کنند و از اینکه نامه‌ای از آنهایی که رفته‌اند ندارند کفرشان در میاید.

آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آن‌هایی که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه‌سبزی با برنج زعفرانی می‌خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.

آن‌هایی که مانده‌اند همان‌طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و از آن غذاهایی می‌خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.

آن‌هایی که رفته‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که مانده‌اند همه‌اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می‌روند .خرید می‌روند…با هم کیف دنیا را می‌کنند و آن‌ها را که آن گوشه دنیا تک افتاده‌اند فراموش کرده‌اند.

آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند همه‌اش بار و دیسکو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و آن‌ها را که توی این جهنم گیر افتاده‌اند فراموش کرده‌اند.  

آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده‌اند و می‌بینند که پلیس با باتوم خارجی‌ها را هل می‌دهد فکر می‌کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود..

آن‌هایی که مانده‌اند همان‌طور که گشت ارشاد با باتوم دخترها را سوار ماشین می‌کند فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند الان مثل آدم‌های محترم می‌روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می‌گیرند.

آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند اونور حال می‌کنند.

آن‌هایی که رفته‌اند هی با شوق بیانیه‌ها را امضا می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

آن‌هایی که مانده‌اند در حسرت بی بی سی و صدای آمریکا بدون پارازیت  کلافه می‌شوند و دائم پشت دیش هستند

آن‌هایی که رفته‌اند پای اینترنت، دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل یا سریال‌های ایرانی و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آنهایی که رفته اند و آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند :

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

 ...از جايي...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

صندلی کوچکی در دست راستش گرفته و به آرامی راه می رود. کت یقه بلند قهوه ای رنگی به تن کرده که شلوارش تا حدودی گشاد است و پیرمرد تلاش کرده با سفت کردن کمربند، شلوار را به پایش نگه دارد.به نظر می رسد کت و شلوار دامادی اش باشد.دسته گلی تر و تازه در دست دیگرش گرفته که چند شاخه رز قرمز در وسط آن دیده می شود.
پیرمرد صندلی کوچک خود را کنار همسرش می گذارد و مثل روز خواستگاری اش، آرام و مودب روبه روی همسرش می نشیند. روبان دسته گل را باز می کند و رزهای قرمز را از وسط آن بیرون می کشد.لبخندی گوشه لبش شکل می گیرد.نگاهی به اسم همسرش می اندازد.دست می کند درون جیب راست کت دامادی اش و دستمالی بیرون می آورد. "فاطمه جان" را پاک می کند و بعد با همان دستمال شیشه عینکش را.
رزها را یکی یکی پرپر می کند و وسط دامن سنگی فاطمه جان می ریزد. حتما مثل شب عروسی اش. چند دقیقه ای به گلبرگ های کنار اسم فاطمه خیره می شود. آرام بلند می شود، صندلی کوچک را جمع می کند و می رود.
او که می رود، می روم کنار فاطمه. روی سنگ سفید و ساده ای حک شده:تو که همدم من بودی چرا رفتی؟ 

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

"نمیدونم منظورت از این پست چی بود!!!
میخوای بقیه به پشتکارت قبطه بخورن...
تحسینت کنن...
خودتو و استعداداتو معرفی کنی...
به هر حال هر چی بود من به این نتیجه رسیدم که تو آدم بدی نیستی و استعداد قابل تحسینی در همه زمینه ها داری"......


پیرو درج کامنتی از سوی شخصی به نام مستعار"همکارتون" در تاریخ سه شنبه،۹ آذرماه ۱۳۸۹ در کامنت دونی اینجانب لازم به ذکر است که:
گاهی به گذشته فکر می کنم.یعنی عادت دارم به گذشته فکر کنم و این بار هم فکر کردم هم نوشتم.همین.منظوری نداشتم....
از تنیجه ای که پس از خواندن پست قبلی من گرفتید هم ممنونم ولی باید بگم که به هیچ وجه به دنبال جلب نظر مساعد و تحسین اطرافیان با تعریف از خود نیستم،این کار مخصوص انسان های خودشیفته است و من سعی کرده ام از این دست افراد نباشم.همیشه سعی کرده ام با انجام وظایفم قابل تحسین باشم که نمی دانم چقدر موفق بوده ام ولی اگر کسی بخواهد بر اساس تعریف خودم از خودم مرا تحسین کند سخت در اشتباه است.شاخه به شاخه بسیار پریده ام و گاهی به مسیری که رفته ام فکر می کنم...

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  | 

یک سال از دوران دانشجویی می گذشت.شیمی را دوست داشتیم ولی نمی توانستیم خودمان را قانع کنیم که کنج یک خانه دانشجویی ۴۵ متری بنشینیم و فقط درس بخوانیم.اعتقاد داشتیم که در کنار درس حتما باید کار هم بکنیم.افکار ایده آل بسیاری در ذهن داشتیم.یادمان می آید هنوز یک هفته از ورودمان به دانشگاه نمی گذشت که با پررویی تمام و قیافه عاقل اندر سفیه به دفتر ریاست دانشگاه رفتیم و به جناب رییس گفتیم می خواهیم یک مجله طنز و کاریکاتور در دانشگاه چاپ کنیم.همچنین بادی به غبغب انداختیم و برای رییس گوشه چشم نازک کردم که شما چه می فهمید طنز مکتوب یعنی چه...
آن زمان کاریکاتور کار می کردیم و کارهای فاخرمان را برای چند جشنواره خارجی، از جمله جشنواره یومی یوری که از جشنواره های مطرح است فرستاده بودیم،ولی هیچ وقت برنده نشدیم.شرکت در جشنواره را جز سوابق بسیار درخشان خودمان می دانستیم و انتظار داشتیم به ما اجازه دهند در دانشگاه آزاد واقعا اسلامی یک شهر کوچک کاریکاتور رییس دانشگاه را در مجله ای پر تیاژ مصور کرده و به سبک هادی حیدری که کاریکاتور رییس جمهور وقت را کشیده بود،ما هم مجله ای که کاریکاتور رییس دانشگاه در حال شمردن پول را بر روی جلد دارد را دودستی به ایشان تحویل دهیم.
رییس سر تا پای هیکل آن زمان نحیف ما را برانداز کرده و فرمودند:بچه برو بشین پای درست،این کارا نون توش نیست.
ما که بسیار پر رو بودیم اصلا در ذوقمان نخورد و پیش خودمان گفتیم:فکر کردی...
از رییس دانشکده ۱۰ سانت ناقابل از بورد مقابل گروه را اجاره کردیم و کاریکاتور می کشیدیم و می گذاشتیم آنجا.مدتی هم یک مجله شیمی درآوردیم به نام"حیان".
بعد رفتیم سراغ پارک علم و فناوری استان مرکزی.آن جا هم با پررویی برخورد کردیم و یک عدد پروپوزال چاق و چله به تنهایی نوشتیم و تحویل دادیم که بله ما می خواهیم یک عدد شرکت تاسیس کنیم و آنجا کارهای مدرن انجام دهیم.می خواستیم طرحی شبیه کتاب اول را در اراک انجام دهیم.گفتند بروید خبرتان می کنیم که وام می دهیم یا نه.چند روز بعد تماس گرفتند که این طرح در اراک قابلیت اجرا ندارد.ما هم ساده پذیرفتیم و گفتیم طرحمان را پس بدهید و گفتند نمی دهیم،قانون ما این است که وقتی طرحی ارایه می شود یک نسخه از آن آرشیو می شود،می خواستید کپی کنید.۲ سال بعد همان طرح در اراک اجرا شد و ما هم تماشا کردیم.یک بار هم طرحی به شهردار دادیم که ۵ میلیون بدهید برایتان کتابچه کاریکاتور چاپ کنیم و در اتوبوس هایتان بگذاریم که شهردار گفت اگر از این پول ها داشتین چاله چوله های شهر را پر می کردیم. 
خبرگزاری شیمی ایران شاهکار بعدی ما بود.با هزینه شخصی دادیم سایت را طراحی کردند و صبح تا شبمان را پای این سایت می گذراندیم.متن ترجمه می کردیم و ارسال.چند ماهی سرگرم بودیم دیدیم دخل و خرج نمی خواند و هیچ کس هم سایتی که توسط یک دانشجوی ۶۰ کیلویی که در خانه ای دانشجویی زندگی می کند را اصلا تحویل نمی گیرد.تعطیلش کردیم.
بعد از آن نشستیم کنج خانه دانشجویی ۴۵ متریمان و کتاب های غربی گیر آوردیم و به زبان آدمی زاد برمی گرداندیم.چشم خود را کور کردیم ولی کسی تحویل نگرفت.
بعد رفتیم تهران.از طریق یکی از دوستان با آقای محترمی آشنا شدیم که مدیر یک شرکت خصوصی بود و ایده های جالبی داشت.می خواست همه امورات زندگی ملت را الکترونیکی کند و قرار شد ما هم وردستش باشیم.مدتی نگذشت که ورشکست شد و ما هم ناامید شدیم.
با فردی به نام شهاب آشنا شدیم که دانشجوی پزشکی بود و او هم یک شرکت خصوصی داشت.طرح شبکه الکترونیکی علوم و هنر ایران را راه اندازی کرده بود و در زمینه علوم و هنرهای مختلف سایت مجازی راه اندازی می کرد.اولین سایت او هم درباره رادیولوژی بود که وزیر علوم آن زمان سایتش را افتتاح کرده بود.قرار شد ما هم سایتی درباره کاریکاتور داشته باشیم و اسمش را هم گذاشتیم سایت هاشور.کار را شروع کردیم.خوب بود.در ابتدا اطلاعات شخصی و هنری همه کاریکاتوریست های کشور را به تنهایی جمع آوری کردیم و سایت راه افتاد، ولی پس از گذشت ۱ ماه آقای دکتر جوان به این نتیجه رسید که توان مالی ندارد و بهتر است همان سایت رادیولوژی را بچسبد.
یک روز پاییزی درحالی که پالتویی بلند پوشیده بودیم و دستها را در جیب گذاشته بودیم و سر هم در گریبان بود،در خیابان های شهر سرد اراک درحال قدم زدن بودیم که چشممان به تابلوی آبی رنگی افتاد که بر روی آن نوشته شده بود"خبرگزاری دانشجویان ایران-ایسنا".یک هفته بعد خبرنگار سرویس حقوقی ایسنای اراک بودیم و از آن روز تا امروز ایسنایی هستیم.
ایسنای اراک تجربه خوبی بود.آنجا همه کار می کردیم.مدتی هم برایشان عکس گرفتیم که البته عکس ها بسیار مبتدیانه بود.
بعد از پایان دوران مخوف دانشجویی به اهواز برگشتیم و ۲ روز بعد یعنی ۱۴ بهمن ۸۷ به ایسنای خوزستان رفتیم وتا به امروز هستیم.

نوشته شده توسط محمد امین در ساعت  | لینک  |